دور، دور، دورتر
-
تاریخ: 1405/6/16 ساعت: 13:30
لیژیا دور ، دور ، دورتر .... زده ام زیر همه چیز . مادر مریضم خم شده روی سینک ، ظرف ها را کف مالی میکند .اب میکشد و میگذارد توی اب چکان . بعدش صدای به هم خوردنشان به گوش میرسد . جارو میزند . دستمال میکشد.و من بعد از یک ماه پرستاری بریدم . از خودم . از خانواده . نه به خاطر کار کردن. نه . بخاطر ...
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 19:37
بعد از سال ها ، قلبم کوبید . داشتم پس میفتادم تو خیابون
من ِ امسال
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 7:06
به ادم های زندگی ام فکر میکنم . به این طرفی ها . آن طرفی ها و هربار بیشتر به فکر فرو میروم. ته همه ی این دوستی ها چیست . کدامشان توی مشکلات کنارم بوده اند ؟ کدامشان بجز شادی ها ، غم هایم را هم سراغ گ
دور ، دور ، دورتر ....
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 7:06
زده ام زیر همه چیز . مادر مریضم خم شده روی سینک ، ظرف ها را کف مالی میکند .اب میکشد و میگذارد توی اب چکان . بعدش صدای به هم خوردنشان به گوش میرسد . جارو میزند . دستمال میکشد.و من بعد از یک ماه
داشت فکر میکرد ، به کی واقعا؟
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:22
چند روز پیش ، دیدمش توی محوطه ، دستاشو فرو برده بود توی جیب شلوارشو و قدم میزد . فکر میکرد . دور خودش میچرخید . آشفته بود ، دلم میخواست مثل یه دوست ، نه کسی که بهش علاقه داره ، برم بهش بگم کاری ازم برمیاد؟